نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
فانوس کوه ##

فانوس کوه




«مانند پرنده باش که روی شاخه سست و ضعیف لحظه‌ای می‌نشیند و آواز می‌خواند و احساس می‌کند که شاخه می لرزد ولی به آواز خواندن خود ادامه می‌دهد زیرا مطمئن است که بال و پر دارد.»

ویکتور هوگو


    لینک




به نام خداوند هستی بخش مهربان

آخرین یادداشت امسال، با امید به اینکه توجه، نظر، لطف و عنایت خدای مهربون تو سال جدید،  شامل حالمون بشه :

الهی آب عنایت تو به سنگ رسید و سنگ بار گرفت 

و سنگ درخت رویانید،

درخت میوه و بار گرفت

و درختی که بارش همه شادی

و طعمش همه اُنس و بویش همه آزادی.

درختی که بیخ آن در زمین وفا،

شاخ آن بر هوای رضا

و میوه آن معرفت و صفا

حاصل آن دیدار و لقا.

منبع: مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری


    لینک


تيتر از ما، برداشت از شما:

به نام خداوند


    لینک




اینا رو می­ شناسین؟...

ژاک دمورگان: نخستین کسی که به قله اشترانکوه صعود و گزارش مستند از صعود خود ارائه میکند.

سرپرسی سایکس: نخستین صعود به قله هزار کرمان با ارتفاع 4465 متر که بلندترین قله کرمان است را انجام داده است.گزارش مستندی از این صعود در خاطرات او آمده است که به صورت کتاب ( مسافرت به اعماق ایران) منتشر شده است.

 ایزابلا بی شاپ: در دوره ای بسیار نا امن به تنهایی از طریق بین النهرین و عراق و از طریق کرمانشاه وارد ایران شده است و شروع به اکتشاف در منطقه لرستان می کند. که مهمترین اکتشافات این فرد کشف دریاچه گهر است. به دلیل اینکه نام محلی این دریاچه را نمی دانسته است نام دخترش "ایرنه" را روی این دریاچه می گذارد...

 فریا استارک : از طریق قزوین وارد الموت می شود و به وسیله گردنه کلجاران برای اولین بار منطقه علم کوه را می بیند.

هاریسون: بنیانگذار پروازهای اکتشافی زاگرس و عکس برداری های اولیه از کوه های لرستان را با هواپیماهای ابتدایی آن زمان انجام داده است. 

 

برادران برن مولر آلمانی : برای اولین بار موفق به صعود قله علم کوه بلندترین قله منطقه تخت سلیمان شدند. که گزارش صعود هم موجود است. 

 

هانس بوبک : استاد دانشگاه تهران که ایرانی ها اکتشاف علم کوه را مدیون این شخص هستند. بوبک تمامی یخچالهای این منطقه را شناسایی می کند و با اسم های محلی نام گذاری می کند. صعود به قله علم کوه را انجام می دهد و اکتشافی کامل روی این منطقه انجام میدهد... از دیگر کارهای بوبک ، فعالیت هایی است که در منطقه البرز مرکزی انجام می دهد و منجر به کشف چند برف چال می شود. اکتشافات مختصری هم روی دماوند داشته است. همچنین در زاگرس هم مطالعاتی داشته است

آلفونس گابریل: این شخص از لحاظ جمع آوری اطلاعات و استخراج منابع از همه قوی تر بوده است... کتاب " عبور از صحاری ایران" از کتابهای اوست..."تحقیقات جغرافیایی ایران" از کتابهای دیگر اوست که به سیر اکتشافات ایران پرداخته است...

منبع: علی مقیم


    لینک



روز عرفه ، روز نیایش

  

الهي، خانه كجا و صاحبخانه كجا؟

طائفِ آن كجا و عارفِ اين كجا؟

آن سفر جسماني است و اين روحاني؛

آن ترك مال كند و اين ترك جان...

آن سفر آفاق كند و اين سير انفس؛

راه آن را پايان است و اين را نهايت نبود؛

آن مي‌رود كه برگردد و اين مي‌رود كه از او نام و نشاني نباشد؛

آن فرش پيمايد و اين عرش؛

آن مُحْرِم مي‌شود و اين مَحْرَم؛

آن لباس احرام مي‌پوشد و اين از خود عاري مي‌شود؛

آن لبيّك مي‌گويد و اين لبيّك مي‌شنود...

آن آب زمزم نوشد و اين آب حيات؛

آن را يك روز وقوف است و اين را همه روز؛

آن از عرفات به مشعر كوچ كند و اين از دنيا به محشر؛

آن درك منا آرزو كند و اين ترك تمنّا را؛

آن بهيمه قرباني كند و اين خويشتن را...

آن بهشت طلبد و اين بهشت آفرين؛

لاجرم آن حاجي شود و اين ناجي؛ خنك آن حاجي كه ناجي است!

الهي؛ عمري آه در بساط نداشتم و اينك جز آه در بساط ندارم.

 

"حسن زاده آملی"


    لینک


خیلی نزدیک . . .


    لینک


به مناسبت روز دانش آموز

مدرسه عشق

 

در مجالی که برايم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای ميسازيم

که در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده

مهر تدريس کنند

و بگويند خدا

خالق زيبايی

و سراينده عشق

آفريننده ماست

مهربانيست که ما را به نکويی

                                          دانايی 

                                    زیبایی 

                                      و به خود میخواند

جنتی دارد نزديک، زيبا و بزرگ

دوزخی دارد - به گمانم -

                     کوچک و بعيد

در پی سودا نيست

که ببخشد ما را

و بفهماندمان

ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالی که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه ای ميسازیم

که خرد را با عشق

علم را با احساس

و رياضی با شعر

دين را با عرفان

همه را با تشويق تدريس کنند

لای انگشت کسی

قلمی نگذارند

و نخوانند کسی را حيوان

و نگويند کسی را کودن

و معلم هر روز

روح را حاضر و غايب بکند

و بجز ايمانش

هيچکس چيزی را حفظ نبايد بکند

 

مغزها پر نشود چون انبار

قلب خالی نشود از احساس

درسهايی بدهند

که بجای مغز ، دلها را تسخير کند

از کتاب تاريخ

جنگ را بردارند

در کلاس انشا

هر کسی حرف دلش را بزند

غير ممکن را از خاطره ها محو کنند

تا کسی بعد از اين

باز همواره نگويد : هرگز

و به آسانی همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پاييز تعليم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه

و عبادت را در خدمت خلق

کار را در کندو

و طبيعت را در جنگل سبز

مشق شب اين باشد

که شبی چندين بار

همه تکرار کنيم:

                      عدل

                         آزادی

                               قانون

                                     شادی

امتحانی بشود

که بسنجد ما را

تا بفهمد چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ايم

 

در مجالی که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه ای ميسازیم

که در آن آخر وقت

به زبانی ساده

شعر تدريس کنند

و بگويند تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما  

از : مجتبی کاشانی

 


    لینک



نمی دونم این روزا دماوند رو دیدین یا نه؟ سرتا پا سفید پوشیده... 

وقتی این شکلی میشه جنبه مقدس بودن کوه برام یادآوری میشه

مقدس چون از "بالا" خبر میده...

وقتی سرتا پا سفید میشه، انگار یه دسته فرشته از اونجا رد شدند و "با کوه بالا رفتند" و برای ما جا پا گذاشتند...

آه... چقدر دلم میخواد "با کوه بالابرم"...

به نظر شما چطور میشه "با کوه بالا رفت" ؟


    لینک



...درخت در من است،آسمان در من است،

من از تو جدا نیستم.

داشتم عنوان بالا رو از مجله علوم باطنی می خوندم که یاد شعری افتادم، قسمتهایی از اون رو با هم بخونیم:

"خویش را باور کن"

هیچکس جز تو نخواهد روئید

....

شعله روشن این باغ تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد تابید

سرو آزاده این باغ تو باید باشی

رعد این صحنه تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد غرید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد جوشید

نازنین!

سرنگون کردن غم، حرکت آسانی نیست.

لیک آسانتر از آن است که می پنداری.

ریشه ها می گویند:

"ما تواناتر از آنیم که می پنداری"

باز کن پنجره را، صبح آمده است.در این خانه رخوت بگشای.

 باز هم منتظری؟

...

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ بذری، بی تو روی این خاک نخواهد پاشید.

از دل خاک نخواهد روئید

خوشه ای نیز نخواهد برخاست

خرمنی گرد نخواهد گردید

....

اسب اندیشه خود را زین کن

تک سوار سحر جاده تو باید باشی

و خدا می داند و خدا می خواهد

که تو " خودآ "یی باشی بر پهنۀ خاک

"کودکان فردا، خرمن کشتۀ امروز تو را می جویند" 

 خواب و خاموشی امروز تو را

در حضور تاریخ، در نگاه فردا

هیچ کس بر تو نخواهد بخشید

باز هم منتظری؟

.... 

برخیز که صبح است بهار آمده است.

"تو بهاری ،

آری !

خویش را باور کن. "

 "مجتبی كاشاني " 


    لینک


زمین به من می آموزد که به خاطر آورم

داشتم مجله علوم باطنی رو ورق می­زدم ، دیدم مطلبی نوشته با موضوع دعاهای سرخپوستی از کتاب "سرخپوستان بزرگ می گویند" . رفتم سراغ این کتاب و  مطلب زیر رو  انتخاب کردم، بیائید با هم بخونیمش: 

زمین به من سکوت می آموزد

بسان علف ها در زیر نور

و به من صبوری می آموزد

همچون سنگ های کهن با خاطرات 

زمین به من تواضع می آموزد

مانند شکوفه ها به هنگام رستن

و به من دوست داشتن می آموزد

بسان مادری کودکش را 

زمین به من شجاعت می آموزد

همچون درختی که تنها بر پا ایستاده است

و به من محدودیت می آموزد

آن هنگام که مورچه ای بر زمین می خزد 

زمین به من آزادی می آموزد

بسان عقابی که در آسمان در پرواز است

و به من تسلیم می آموزد

همچون برگ هایی که در پاییز فرو می ریزند  

زمین به من احیا می آموزد

آن هنگام که دانه ای در بهار می روید

و به من فراموش کردن خود را می آموزد

بسان برفی که با ذوب شدن، حیات خود را از یاد می برد  

زمین، به من می آموزد که مهربانی را به یاد آورم

هنگامی که مزارع خشکیده در زیر باران می گریند


    لینک


تأثیر حیوانات بر سرنوشت ما ( قسمت دوم)

دوستان سلام

خیلی خوش اومدید . . . برای نوشتن ادامه مطلب قبلی یعنی " تأثیر حیوانات بر سرنوشت ما"   به مجله علوم باطنی ( شماره 2) رجوع کردم، که قسمتهای کوچیکی از اون رو براتون می نویسم باشد که لذت ببرید: 

 هر کجا زندگی می­کنیم تفاوت ندارد، حیوانات در اطراف مان هستند و به این ترتیب امکان برخورد با آن ها وجود دارد، اما این برخورد و ملاقات لزوماً رودررو نیست. در تعالیم همه جوامع شمنی چنین آمده که اگر حیوانی را در رؤیا  ببینیم به مثابه آن است که در بیداری، رودررو با آن مواجه شده ایم. شاید هر بار که تلویزیون را روشن می کنیم، در حال پخش برنامه ای در مورد یک حیوان خاص باشد. مجله ای را باز می کنیم و عکس های آن حیوان را درآن می یابیم. ممکن است با حیوانات گوناگونی برخورد کنیم و اگر در زمان محدود و مشخصی چندین بار این برخورد رخ دهد، باید به آن توجه کنیم . . .

 اهمیت حیواناتی که هر روزه در محیط اطرافمان می بینیم،نباید نادیده گرفت. این حیوانات در همان محیطی که ما در آن به سر می بریم، زندگی می کنند و بسیار خوب باآن سازگاری یافته اند.به همین جهت می توانند به ما بیاموزند چگونه در این محیط ،زندگی موفق تری داشته باشیم...

 کارل یونگ چنین اظهار میدارد: که حیوانات نمایانگر ضمیر ناخود آگاه هستند و همگی متعلق به مام زمین می­باشند. بر قراری مجدد پیوند با مام زمین، بخشی از جستجوی معنوی است، چیزی که شاید در زندگی مان به فراموشی سپرده شده است. . .

 این هم آدرس سایت مجله علوم باطنی http://oloombateni.org

 

 


    لینک


تأثير حيوانات بر سرنوشت ما

 

دوستان سلام

این روزا یه جورایی خیلی مشغولم، اینه که دیر اومدم. الان هم که دارم این مطلب رو می نویسم سرکارم هستم اما یه مقدار سرم خلوته.

 داشتم از پنجره محل کار باغچه ای که تو حیات هست رو میدم که یاد موضوع هفته پیش افتادم. که براتون تعریف می کنم:

 دو تا پروانه همچین داشتند تو باغچه می پريدند که به نظرم اومد تو یه دشت بزرگ هستند. یاد دشت افتادم ، دلم خواست برم دشت. دیدم برنامه آخر هفته گروه قله و دشت مهرچاله. این شد که با گروه همراه شدم.

 قله مهرچال با ارتفاع 3920  بعد از قله توچال یکی از قلل سه گانه بخش جنوبی البرز مرکزیه که مسیر صعودش  از روستای امامه است.

 در مسیر صعود به قله ، روی یال جنوبی قلعه مازیار هست که برای رفتن به دشت و قله ، باید ازداخل این قلعه رد بشیم.

 بعد از رسیدن به قلعه با توجه به شرایط بچه ها و نظر سرپرست برنامه، از رفتن به قله و دشت صرف نظر و قرار شد بریم کنار رودی که پایین قلعه ست. ( شنیده بودم که این قله هر کسی رو راه نمی ده اما تو این برنامه فهمیدم که دشتش هم همین طوره  )

خلاصه سرتون رو درد نیارم، با کلی  زور و زحمت و آه و ناله به رود رسیدیم . همین که رسیدیم همگی ولو شدند تو آب یا مثل من کنار آب!

. . .

همین طور که نشسته بودم دیدم یه پروانه خوشگل اومد نشست روی پام . صورتش هم درست روبروی صورتم بود. تا حالا پروانه رو اینقدر نزدیک به خودم ندیده بودم، انگار داشت چیزی می گفت. یکی دو دقیقه حرف زد و رفت . . .برام خیلی جالب بود. . . اما یک دفعه غمی ته دلم رو گرفت. . .

اینکه هر چیزی رو که خدای مهربون آفریده بی حکمت نیست  و پیامی  برای ما داره اما اکثر ما از اون غافلیم . . .

 و این پروانه و پروانه هایی که محل کارم دیدم چه پیامی برای من دارند؟

فردای اون روز هم یه ایمیل که تصویر چند تا پروانه بود ( یکیش همینه که براتون گذاشتم) دستم رسید.یاد مطلبی افتادم که در مجله  مجله علوم باطنی  (شماره يک ) خونده بودمش ، با عنوان " تأثیر حیوانات بر سرنوشت ما"

مطلب خیلی جالبیه. که اگه فرصتی دست داد قسمتهایی از اون رو براتون ميزارم

 

اما  به نظر شما حیوانات چه تأثیری تو زندگی ما آدما دارند و هر کدومشون چه پیامی برای ما دارند؟

 


    لینک


روشن بینی، پلی به جهان های درون

دوستان عزیز

یه مطلب دیگه از نشریه علوم باطنی براتون انتخاب کردم،با عنوان "روشن­بینی، پلی به جهان­های درون" که قسمتهایی از اون رو براتون مینویسم، با امید به اینکه بخونید و لذت ببرید:

کلمه "روشن بین" (Clairvoyance) به معنی "واضح دیدن" و به مفهوم قوه ذهنی و بصیرت فوق طبیعی، قدرت درک و مشاهده اشیاء و افرادی است که نمی­توان با کمک حواس عادی آنها را تشخیص داد. روشن­بینی با سایر توانایی­های فوق طبیعی از جمله شنیدن صداهای فراحسی، ادراک فراحسی از طریق نیروی ذهنی، تله­پاتی، سایکومتری، آینده­بینی و مشاهده از دور، هم راستایی دارد.

این توانایی در تمامی فرهنگ­ها در طی تاریخ مشاهده شده است؛ پیامبران، پیشگویان، شمن­ها، ساحران، جادوگران و برخی انسان­های دیگر دارای این توانایی بوده­اند. از قرن نوزدهم به بعد محققان بسیاری به بررسی این پدیده و توانایی­های دیگر پرداخته­اند. از آن زمان به بعد، اطلاعات کاملی در تایید توانایی­های باطنی جمع­آوری شده است.

روشن بینی ارادی و غیر ارادی

به طور کلی دو نوع روشن بینی وجود دارد. نوع اول روشن بینی، ارادی است یعنی شخص با اراده و خواست خود به شناخت جهان­های درونی و باطنی می­پردازد. این نوع روشن­بینی با یک زندگی پاک و سالم امکان رشد می­یابد و برای کاربردی کردن آن، شخص باید آموزش ببیند تا بتواند به شکلی موثر و مفید آن را مورد استفاده قرار دهد.

نوع دوم روشن بینی، حالت غیر ارادی آن است که شخص بدون اینکه خودش بخواهد جهان­های درونی را می­بیند. این نوع روشن­بینی گاه می­تواند خطرناک باشد زیرا شخص با هستی و ذات­های دیگر ملاقات می­کند و جهان­های دیگر را می­بیند. این مشاهدات کاملا از کنترل شخص خارج هستند...

در کنار انواع انسان­های روشن­بین، باید گفت که بچه ها روشن­ضمیر به دنیا می­آیند و حداقل در سال اول تولدشان روشن­ضمیر هستند. بچه­ها هر آنچه را می­بینند به بزرگترها انتقال می­دهند. روش و روند برخورد بزرگترها بر امتداد یافتن روشن­بینی آنها تاثیرگذار است، بنابراین مدت زمانی که کودک با چنین قابلیتی به سر می­برد کاملا بستگی به محیط اطرافش دارد. اما اکثر اوقات بچه­ها به علت گفتن حقایق، مورد تمسخر بزرگ­ترها واقع می­شوند و به مرور یاد می­گیرند تصاویری را که می­بینند بازگو نکنند...

 منبع: نشریه علوم باطنی


    لینک


شناخت باطنی، دری به جهان نور

 

چقدر عمیق و باشکوهه این جمله: " شناخت باطنی ، دری به جهان نور"

این جمله  تیتر مقاله ای هست که  در نشریه علوم باطنی خوندم.

اما دلم نیومد که  این مقاله رو تنها بخونم، برای همین هم  قسمتی از مقاله رو براتون می نویسم :

 

شناخت باطنی، برخود آگاهی ما تاثیر می­گذارد و نتایج آن موجب تغییر آگاهی انسان و افزایش نور درون می­گردد. افزوده شدن نور درون بدین معناست که قدرت درک انسان نسبت به حقایق باطنی اش افزایش می­یابد و نتیجه ی این نوریافتگی نیز روشن شدن مسیر حرکت انسان به سوی تعالی و کاهش موانع و خطرات راه است. پس به طور خلاصه می توان گفت که آگاهی، نور است و نوریافتگی ، افزایش آگاهی ، و شناخت باطنی دری­ ست که به جهان نور باز می­شود.

 

دوستان عزیز، متن کامل این مقاله رو میتونید از شماره ۳ نشریه علوم باطنی ، بخونید.


    لینک


فانوس کوه

قابل توجه دوستانی که محبت داشته اند و به فانوس کوه سر زده اند : ( یکی به نفع دوستانی که بعد از این به فانوس کوه سر می زنند!)

 

چرا نپرسیدید که "فانوس کوه" یعنی چه؟

 

چرا نپرسیدید که  رابطه کوه با "فانوس" چیه؟

 

اصلا این کلمه از کجا اومده؟

 

فانوس دریایی شنیده بودیم...اما "فانوس کوه" چیه دیگه؟

(می بینم که ذهنتون داره شروع میکنه به سئوال پرسیدن دراین خصوص!)

خوب، حالا من می پرسم:

 

وقتی میگن .... "فانوس کوه".... چی می یاد  تو ذهنتون؟

 

شما چه برداشتی از " فانوس کوه "داريد؟

 


    لینک



بکوش...تا می توانی بکوش

 

 

 

 

زندگی زنجیری است از افقهای نو، آرزوهای نو، روزهای نو و تغییراتی که به سوی تو می آیند.

گاه در رویارویی با این همه، بی نیاز از یاری نیستیم ،

به خاطر داشته باش:

نخست در قلبت و سپس آنرا به واقعیت درآور،

 

" دریاب که چقدر یگانه ای!

خوش بین باش!

این نگرش و دیدگاه توست که نتیجه خیلی کارها را معلوم میکند

 

به هنگام نیاز به دوست، او را طلب کن!

خدا را به یاد داشته باش و ریسمان دوستی را چنگ بزن.

 

هرروز گامی به پیش بردار

آغاز کن، باور کن و چنین باش!

 بر بال خیال بنشین ! زمان لازم را برای رسیدن به رؤیاهایت پیش بینی کن

 نترس ! هیچ قله ای نیست که تسلیم گامهای تو نشود.

 

بکوش تا می توانی بکوش

خواهی دید که همه چیز درست خواهد شد! "

 

 نويسنده: Collin McCarty


    لینک



 

میخوام از پایین رفتن و پائین افتادن و تجربه ای که در این مورد داشتم براتون بگم.     

                                                                                      

هفته پیش با گروه رفتیم قله دارآباد. مسیر برگشت از یه مسیر پرشیب شنی بود .

 همگی تو یه صف شروع کردیم به پایین اومدن و سرخوردن و افتادن...

 

هر چند مسیر شن اسکی سخت بود اما فهمیدم که: برای پائین رفتن و پایین افتادن باید کمترین کار رو کرد یعنی با کمترین زحمت همین طور می ری به سمت دره...

 

 هی پایین می­ری و هی آه و ناله می­کنی....به سرپرست برنامه شکایت می­کنی و می­گی چقدر راه سخته! نفس­ ام بند اومد....چقدر راه طولانیه....خسته شدم...

اینقدر مشغول این حرفها هستی که یادت میره بالای سرت رو ببینی ، مگر اینکه یکی دو قطره بارون به سر و صورتت بزنه و اون موقع ، اون هم  شاید....سرت رو بگیری بالا و یه نگاه به آسمون بندازی.

 

وقتی بالا میرفتی همه چیز، از آدما گرفته تا ماشین ها و خونه ها و برجها از نظرت کوچیک و ناچیز می­شد اما حالا که  پایین می­یای همه چیز داره بزرگ و باارزش و خوشگل می­شه...

 

در ضمن ... بالا هم که میری، گله و شکایت می­کنی و می­گی:  چقدر راه سخته! نفس­ ام بند اومد....چقدر راه طولانیه....خسته شدم...

پس فرقش با راه پایین چیه؟ بالا چی داره که پایین نداره؟ چه نیرویی اون بالا هست که این پایین نیست؟

 

این تجربه من جسمانی بود...اما بالا رفتن و پایین افتادن به غیراز جنبه جسمانی جنبه دیگه اي هم داره! که فهمیدن اون ربطی به کوهنوردی و کوهنورد بودن نداره...

 

شما بالا رفتن و پایین افتادن  رو چطور معنی میکنید؟

در حال بالا رفتن هستید یا در حال سقوط و...؟

  

(راستی این هفته میخواهیم بریم قله سماموس...)

 


    لینک


راه بهشت... راه کوه

خواستم از قله بنويسم اما در جهت مراعات حال دوستانی که تشک چال! را به قله ترجيح ميدهند، از اين خواسته صرف نظر کردم و به جای اون سئوالی به ذهنم رسيد، سئوالی کهشايد تا به حال نشنيديد (مشابه وضعيت من قبل از اين نوشته!) و اون اينکه:

چه شباهتی بين راه بهشت و راه کوه هست؟!!(بهشتی که دوستان فوق الاشاره در دوران بچه گی حداقل در تشک در موردش فکر کردند!!!)

از راه کوه که بالا ميري، با سختی هايی مواجه ميشی که بايد از اونها عبور کني... حتی ممکنه بدنت ضخمی بشه ... اما بايد صبر داشته باشي... زود قضاوت نکني... خسته نشي... عقب برنگردي...از يه چيزهايی چشم پوشی کني... فقط يه هدف داشته باشي... فقط به يک نقطه خيره باشی و وقت و انرژيت رو صرف رسيدن به اون کني...و... و مهم تر از همه اينها... يک راهنما داشته باشي....

به نظرم حالا بتونيم شباهت راه بهشت رو با راه کوه در بياريم!!! و با رعايت اين موارد تو زندگي، تو راه کوه يا بهتره بگم تو راه بهشت باشيم...

نظر شما چیه؟


    لینک


...مرا می خواند

 

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه .

دورها آوایی است که مرا می خواند


    لینک


يک نقطه

 

 

 

پایین که باشی و سرت رو بگیری بالا،فقط  یک جا  یا بهتره بگم فقط  یک نقطه  رو می بینی...

راه بالا رو میگیری و می ری تا به اون برسی

 

در طول مسیر مشغول خوردن، خندیدن، آواز خوندن و هر چیز دیگه ای هم که باشی، بازم نگاهت به اونه...

 

آخه می دونی که این پایین خبری نیست و شنیدی که:

                                                                 " تمام خبرها تو قله ست"

 


    لینک